X
تبلیغات
تنها ترين تنها






تنها ترين تنها


اینجا صدای پا زیاد مـــیشنوم


امـــا


هـیچكدام تــــــو نیستــــی !


.
" دلــ♥ـــم "


.
خوش كرده خودش را به این فكر


كه شاید 
.
.
.
.
.
" پا برهـنه " بیائی . . .


نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1392ساعت 23:24 توسط alireza.zafarian|

من به هر تحقیری که شدم با صدای بلند خندیدم .... نام مرا گذاشتند "با جنبه" ! بی آنکه بدانند؛ خندیدم تا کسی صدای شکسته شدن قلبم را نشنود

نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1392ساعت 23:22 توسط alireza.zafarian|


وقتی زن میگوید..

دلم برایت تنگ شده....


.
یعنی دوستت دارد....


اگر بگوید دوستت دارد..


یعنی دلش برایت تنگ خواهد.. شد.


جمله ی "دلم برات تنگ شده"


برای زن عمیق تر از تمام اقیانوس ها ست.


فهمیدن زن سخت نیست....


فقط باید صدای ضربان قلبش را شنید..!!!!

که عاشقانه می تپد.......نه بی دلیل!

نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1392ساعت 23:20 توسط alireza.zafarian|

معنی عشق واقعی و حقیقی چیست؟

ای‌ که‌ می‌پرسی‌ نشان‌ عشق‌ چیست‌
عشق‌ چیزی‌ جز ظهور مهر نیست‌
عشق یعنی مهر بی‌چون و چرا
عشق یعنی کوشش بی‌ادعا
عشق یعنی عاشق بی‌زحمتی
عشق یعنی بوسه بی‌شهوتی
عشق یعنی دشت گل کاری شده
در کویری چشمه‌ای جاری شده
یک شقایق در میان دشت خار
باور امکان با یک گل بهار
عشق یعنی ترش را شیرین کنی
عشق یعنی نیش را نوشین کنی
عشق یعنی این که انگوری کنی
عشق یعنی این که زنبوری کنی
عشق یعنی مهربانی در عمل
خلق کیفیت به کندوی عسل
عشق یعنی گل به جای خار باش
پل به جای این همه دیوار باش
عشق یعنی یک نگاه آشنا
دیدن افتادگان زیر پا
عشق یعنی تنگ بی ماهی شده
عشق یعنی ، ماهی راهی شده
عشق یعنی مرغ‌های خوش نفس
بردن آنها به بیرون از قفس
عشق یعنی جنگل دور از تبر
دوری سرسبزی از خوف و خطر
عشق یعنی از بدی ها اجتناب
بردن پروانه از لای کتاب
در میان این همه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر
ای توانا ، ناتوان عشق باش
پهلوانا ، پهلوان عشق باش
عشق یعنی تشنه‌ای خود نیز اگر
واگذاری آب را بر تشنه تر
عشق یعنی ساقی کوثر شدن
بی پر و بی پیکر و بی سر شدن
نیمه شب سرمست از جام سروش
در به در انبان خرما روی دوش
عشق یعنی مشکلی آسان کنی
دردی از درمانده‌ای درمان کنی
عشق یعنی خویشتن را نان کنی
مهربانی را چنین ارزان کنی
عشق یعنی نان ده و از دین مپرس
در مقام بخشش از آیین مپرس
هرکسی او را خدایش جان دهد
آدمی باید که او را نان دهد
عشق یعنی عارف بی خرقه ای
عشق یعنی بنده ی بی فرقه ای
عشق یعنی آنچنان در نیستی
تا که معشوقت نداند کیستی
عشق یعنی جسم روحانی شده
قلب خورشیدی نورانی شده
عشق یعنی ذهن زیباآفرین
آسمانی کردن روی زمین
هر که با عشق آشنا شد مست شد
وارد یک راه بی بن بست شد
هرکجا عشق آید و ساکن شود
هرچه ناممکن بود ممکن شود
درجهان هر کارخوب و ماندنی است
رد پای عشق در او دیدنی است
سالک آری عشق رمزی در دل است
شرح و وصف عشق کاری مشکل است
عشق یعنی شور هستی در کلام
عشق یعنی شعر، مستی؛ والسلام

نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1392ساعت 18:15 توسط alireza.zafarian|

سلام بچه ها وارد دهه اول محرم شدیم تو رو به خدا تو این 1 ماهم نه تو این 1هفته

کاری نکنید که امام حسین ناراحت بشه 

بچه ها با هر گناهی که ما انجام میدیم یه سیلی به گوش امام زمان می زنن

تو رو به بی بی دو عالم فاطمه زهرا این 10 روز خودتونو کنترل کنید

خاک پای همه ی عزا دارا و سینه زنای امام حسینم.

(حسینی باش .تا در محشر نگویند پرونده ات امضاء ندارد)

نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 21:28 توسط alireza.zafarian|


نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 21:23 توسط alireza.zafarian|

پروردگارا 

             

داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم

                            

چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.

mv5rhk7ytaq2ugwhaxgjpg

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد


نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد


خطی ننویسم که آزار دهد کسی را


که تنها دل من ؛ دل نیست

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1391ساعت 12:39 توسط alireza.zafarian|

قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی

کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن .

از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم

اشکهایی را بریز که من ریختم

دردها و خوشیهای من را تجربه کن

... ... سالهایی را بگذران که من گذراندم

روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم

دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن

همانطور که من انجام دادم ...

بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی

0.636590001313581806_parsnaz_ir.jpg

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1391ساعت 12:36 توسط alireza.zafarian|

بياييـد اندكي پارسي‌وار زَن‌ها را پاس بـداريد

اينبـار اگر زنِ زيـبارويي را ديديـد

هوس را زنده به گور كنيد

و خُــدا را شُكـر كنيـد براي خـلق اين زيبايي

زير باران اگر دُختري را سـوار كرديد

به جاي شُمـاره به او اَمنيت بدهيـد

او را به مقصـد موردنظرش برسانيـد

نه به مقصـد موردنظرتان

هنگام ورود به هرجايي

با لبخنـد بگوييد اَول شُمــا

در تاكسي خود را به در بچسبانيـد نه به او

در مترو جاي خود را به زني بدهيـد كه ايستاده

بيـاييد وارغ از جنسيت;

كمي هم مَــرد باشيـد

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1391ساعت 12:30 توسط alireza.zafarian|

عاشق شدن مثل دست زدن به
اتیش می مونه..
پس سعی کن تا وقتی که
جراتش و پیدا نکردی
بهش دست نزنی..
اما اگه بهش دست زدی
سعی کن طاقتشو داشته باشی
که تو دستات نگهش داری

نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1391ساعت 13:15 توسط alireza.zafarian|


بیا که تا نفسی هست یار هم باشیم به غنچه های محبت بهار هم باشیم ................................................... آزمودم زندگی دشت غم است شادیش اندوه و عیشش ماتم است ................................................... در میان جمع مردان یا همیشه مرد باش یا دم از مردی مزن یا یکسره نامرد باش ................................................... بمیرم من واسه اون دلشکسته که چون من خیری از دنیا ندیده ................................................... خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتراست کارم از گریه گذشته به خودم میخندم

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391ساعت 10:14 توسط alireza.zafarian|

زير گنبد کبود / جز من و خدا / کسی نبود / روزگار / رو به راه بود / هيچ چيز / نه سفيد و نه سياه بود / با وجود اين / مثل اينکه چيزی اشتباه بود / زير گنبد کبود / بازی خدا / نيمه کاره مانده بود...

***
واژه ای نبود و هيچ کس
شعری از خدا نخوانده بود
تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
***
توی گوش من يواش گفت:
تو دعای کوچک منی
بعد هم مرا
مستجاب کرد
***
پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد
***
سالهاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هيچ چيز
مثل بازی قشنگ ما
عجيب نيست
بازی يی که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت
***
با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی
بازی خدا و يک عروسک گلی ست.
عرفان نظر آهاری

نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1391ساعت 13:25 توسط alireza.zafarian|

شوخی زیبایی بودی که خداوند با من کرد

زیبا بود اما شوخی بود ...

خدا بی تقصیر است و تو هم

من تاوان اشتباه خود را پس می دهم

تمام این تنهایی ها

تاوان جدی گرفتن آن شوخی است .

نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1391ساعت 13:24 توسط alireza.zafarian|


اولين نقطه اي که از مرکز کائنات گريخت
و بر خلاف محورش به چرخش در امد ، سر من بود !
من اولين قابله اي هستم که ناف شيري را بريده است
اولين اواز را من خواندم ، براي زني که در هراس سکوتُ سنگ ُ سکسه
تنها نارگيل شامم را قاپيد و برد
من اولين کسي هستم که از چشم زني ترسيده است
من ماگدالينم غول تماشا
کاشف دل و فندق و سنگ اتش زنه
سپهر را من ، نيلگون شناختم
چرا که همرنگ هوسهاي نامحدود من بود
خدا ،
کران بي کرانه ي شکوه پرستش من بود
و شيطان ،
اسطوره ي تنهايي انديشه هاي هولناک من
اولين دستي که خوشه ي اولين انگور را چيد
دست من بود
کفش ، ابتکار پر سه هاي من بود
و چتر ،
ابداع بي سامانيهاي من
هندسه شطرنج سکوت من بود
و رنگ
تعبير دلتنگيهايم
من اولين کسي هستم که ،
در دايره صداي پرنده اي بر سگرداني خود
خنديده است
من اولين سياه مست زمينم
هر چرخي که ميبينيد ،
بر محور شراره هاي شور عشق من ميچرخد
اه را من به دريا اموختم
من ماگدالينم !
پوشيده در پوست خرس
و معطر به چربي وال
سرم به بوته ي خشک گوني مانند است
با اين همه
هزار خورشيد و ماه و زمين را
يکجا در ان ميچرخانم
اولين اشک را من ريختم ،
بر جنازه ي زني
که قوطه در شير و خون
کنار نارگيلي مرده بود !
بي هراس سکوت ُ سنگ ُ سکسه ... !

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1391ساعت 0:25 توسط alireza.zafarian|

 

گلوی آدم را گاهی باید بتراشند....!!

تا برای دلتنگی های تازه جا باز شود ...

دلتنگی هایی که جایشان نه در دل ،که در گلوی آدم است ...

دلتنگی هایی که می توانند ادم را خفه کنند ... !

 

!


نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1391ساعت 0:18 توسط alireza.zafarian|

صبر کن سهراب ! قایقت جا دارد؟
آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند...
وای سهراب کجایی آخر ؟... زخم ها بر دل عاشق کردن ، خون به چشمان شقایق کردند
ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش سیری چند ؟
صبــــــــ ـــــــــر کن سهــــــــ ـــــــراب …!
قایقت جا دارد؟ من را نیز با خود ببر ، اینجا عاشقی بین مردم مرده است...

نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 22:6 توسط alireza.zafarian|

دلمان که میگیرد تاوان لحظه هایی است که دل می بندیم
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 13:45 توسط alireza.zafarian|

سلام دوستای خوبم سعی کنیم که هیچ وقت بد قولی نکنیم

شاید بد قولی حتی برا تو خیلی ناچیز  اما برا یکی دیگه خیلی مهم باشه

بعضی مواقع بد قولی باعث خیلی ناراحتی ها میشه

ولی اگه هم بد قولی کردیم حد اقل جبران کنیم

نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1391ساعت 12:32 توسط alireza.zafarian|

باید خودم را ببرم خانه !
باید ببرم صورتش را بشویم…
ببرم دراز بکشد…
دلداریش بدهم ، که فکر نکند…
بگویم نگران نباش ، میگذرد…
باید خودم را ببرم بخوابد…
“من” خسته است …!

نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1391ساعت 22:1 توسط alireza.zafarian|


در خواب نازی بودم شبی.دیدم کسی در میزند.در را گشودم روی او.دیدم غم است در میزند.ای دوستان بی وفا.از غم بیاموزید وفا.غم با ان همه بیگانگی هر شب به من سر میزند.

نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1391ساعت 21:58 توسط alireza.zafarian|

 

تنها يک سقوط است که جاذبه زمين مسئول آن نيست: فرو

افتادن عشق

 

همیشه تلخ ترین لحظه ها را کسی میسازد که قشنگ ترین

لحظه را با او باور داشتی . . .

نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1391ساعت 0:31 توسط alireza.zafarian|

چگونه می توان به تاول های پا گفت

که تمام مسیر طی شده اشتباه بوده است .........!

 

مهربانم ای خوب یاد قلبت باش

یک نفر هست که این جا

بین ادم هایی که همه سرد و غریبند باتو

تک و تنها به تو می اندیشد

نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1391ساعت 0:30 توسط alireza.zafarian|

شعله گفت: کاش روزی به شمعدان میرسیدم

شمع بدون اینکه حرفی بزند ذره ذره اب شد تا شعله به ارزویش برسد..

نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1391ساعت 0:10 توسط alireza.zafarian|

زندگی برگ بودن در مسیر اب نیست

زندگی یک پیچک است

انتهایش میرسد پیش خدا

نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1391ساعت 0:9 توسط alireza.zafarian|

من غــــــرورم را به راحتــــــی به دست نیــــــاوردم
کــــــه هر وقت دلـــت خواست خـــــردش کنی ... !
غـــــــرور من اگر بشکـنـــــــد
با تـــکـــــه هـــایـــــش
شاهـــــــرگ زنــــدگـــــی تـــــو را نیز خواهـــــد زد ... !
نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1391ساعت 12:21 توسط alireza.zafarian|

به کودک فال فروش گفتم : چه میکنی؟

گفت: به انان که در دیروز خود ماندندفردا را میفروشم...

نوشته شده در شنبه سوم تیر 1391ساعت 22:47 توسط alireza.zafarian|

ان روز که گفتی به اندازه ی برگ های درخت سیب توی حیاط دوستت دارم

انقدر خوشحال شدم که یادم رفت زمستونه و برگی روی درخت نیست!!!!
نوشته شده در شنبه سوم تیر 1391ساعت 22:46 توسط alireza.zafarian|

ساقه شکستن قانون طوفان است

تو نسیم  باش و نوازش کن

نوشته شده در شنبه سوم تیر 1391ساعت 22:46 توسط alireza.zafarian|

دختر خاله ام زنگ زده میگه تمام مشخصات لب تاپ تو بده به من ! میگم برای چی میخوای؟ میگه میخوام یه مدل بالاترش بخرم چشت در بیاد !!! 



ما به یکی گفتیم خدا به زمین گرم بِزَنتت ، 
نام برده الان روی شن های سواحل آنتالیا داره آفتاب میگیره . 
فک کنم سوتفاهم شده با خدا !! 



دقت کردین ما ایرانیا وقتی بچه هستیم میگن بچه است، نمیفهمه! 
وقتی نوجوان هستیم میگن نوجوانه، نمیفهمه 
وقتی جوان هستیم میگن جوون و خامه، نمیفهمه 
وقتی بزرگ میشیم میگن داره پیر میشه، نمیفهمه 
وقتی هم پیر هستیم میگن پیره، حالیش نیست، نمیفهمه 
بعد وقتی میمیریم میان سر قبرمون و میگن عجب انسان فهمیده ای بود 

ته دیگ طلایی رنگ خوشمزه هم نشدیم دو نفر سرمون دعوا کنند 







شلغمم نشدیم یکی کوفتمون کنه خوب شه…..!! 







ویرگول هم نشدیم هر کی بهمون رسید مکث کنه 







قره قوروتم نشدیم دهن همه رو آب بندازیم 







خربزه هم نشدیم هر کی می خورتمون پای لرزش هم بشینه 




موبایل هم نشدیم ، روزی هزار بار نگامون کنی 






پایان نامه هم نشدیم ازمون دفاع کنن 







آهنگ هم نشدیم ، دو نفر بهمون گوش کن 






مانیتور هم نشدیم ازمون چشم بر ندارن……!!!!! 


نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391ساعت 16:42 توسط alireza.zafarian|


رفتی و نگفتی ،

من بی تو ،

میان ماندن و نماندن ، بودن و نبودن

مدام دست و پا می زنم

و غرق نمی شوم

تنها ،

نفس کم می آورم برای کشیدن ..

راستی

آن دورها بی من ،

حال و روز دلت  چگونه است .. ؟



نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 12:4 توسط alireza.zafarian|